Saturday, November 2, 2013
Sunday, July 21, 2013
منِ بی من
...پس از تمامِ من که بر با دِ نگاههای تو رفت
میبایست شجاعتِ انکارِ تو به جانِ ایمانی میفتاد که به زنجیرم کشیده بود تا جز تو، هیچ کس و هیچ چیز معنایی فراتر از "هیچ" نگیرد
میبایست تو را به پایان میبردم، در منی که از تو آغاز شده بود...و جز تو به هیچ انجامی قانع نبود
...و اکنون
نیستی که ببینی چه پر تکاپو درگیر هیچهای روز مرّه ام... هیچهایی که به گمانم از تو خالیند
نیستی که ببینی چه پر تکاپو درگیر هیچهای روز مرّه ام... هیچهایی که به گمانم از تو خالیند
و یا شاید، تنها ته ماندههایی بی رمق که توان تسخیرِ نگاههایم را به انکارِ تو باخته است
نیستی که ببینی چه خوش باورانه و حریص به ایمانهای نو، به دستهای تازه عادت میکنم...به هیچهای کهنه
...در هیاهوی پای کوبیِ پایانِ تو در من
...در هیاهوی پای کوبیِ پایانِ تو در من
...آه...نیستم که بشنوم نالههای ته ماندههای "من" را، وقتی آنچه از تو در من به جا مانده شعله میکشد
Saturday, June 22, 2013
The Reason
And the first thing always is to name your feelings… to
question them.
Not what I feel about you, but the reason, is “me”.
I think it has always been so…
It is the part of me that lacks in “me”.
The pieces that I could never put together, in spite of
years…in spite of me…
Sunday, April 7, 2013
به همین سادگی
کلامَت را به من بده...چنانکه لانه کنم در گوشه کنارِ آشنای حرفهای دلتنگیت
و نگاهم را بپذیر...چنانکه غریبی نکند سکوتی که لابلای خوابهامان نفس میکشد
...و 'ما' جز این چه میتواند باشد؟
منِ مکرّر
...این منم که تکرار میشوم
در تحویلِ تقویمی فراموشکار
بهانههایم برای توقف این سرسام کافی نیست
...این منم که منعکس میشوم، بی خاطرهٔ تجربهٔ آینهای که در هر پژواک، از آن رانده شدم
Saturday, April 6, 2013
گناهکار
...نه تقصیر تو نیست
...و تقصیر هیچ کدام از عابرانی که دغدغهٔ زیر باران خیس نشدنشان، از تمامِ دردهای دنیا مهمتر بود
...و نه تقصیر مترسکهایی که به کوچکترین جنبیدنی، دار و ندارِ کاهیشان به با د میرفت
حتی کلاغها هم بی گناهند، وقتی سفرهٔ کشتزار آنقَدَر پهن بود
که ابهّتِ مترسکها به چشمِ گرسنگیشان نمیآمد
Monday, December 3, 2012
As simple as life/به سادگی زندگی
...شک داشتم
...به تداوم جریان زندگی
...از همانجا که در چشمهای من خشکیده بود
از همانجا که تکرر گذشته و هنوز، یخ زده بود در قابی که به روزهایم باز میشد
...نه روز به خیرهای مکرر
...نه قدمهای خسته و عجول خیابان ها
...نه خندههای دسته جمعی، در کافی شاپی که از تنهاترین کنجش به رفت و آمدهای هر روز مینگریستم
...و نه گردهماییهای جدی که همیشه به نجات بشریت میانجامید
نتوانست مرا به تداوم جریان زندگی قانع کند
...این است که ایمان آوردم به همین لحظه ی ساده که با تو سپری شد
------------------------------------------
As Simple As Life
if life will flow...
from where it was dried
in my eyes...
from where the echos of yesterday, and still, was iced in the
frame opened to my todays
Neither repetitive good-mornings...
Nor tired, in-hurry steps in the crowded streets...
Nor ensemble happy laughters in the coffee
shop, from whose loneliest corner, I used to watch the daily
traffics...
And nor the serious gatherings, which always end with saving the
humanity...
could convince me
that life still flows...
That is why
I believed in this simple moment spent with you
Subscribe to:
Posts (Atom)