Thursday, May 1, 2014

تو خواهی‌ آمد (You will be here)

مثل دیروز، امروز هم نیستی‌ که ببینی‌ آمدنت را نفس می‌کشم

و دلم سخت تنگ میشود برای روزهایی که با بودنت جان خواهند گرفت، و به خداحافظیت، دوباره خواهند مُرد

دلم از همین حالاست که تنگ میشود
برای روزهای نیامده‌ای که به چشم بر هم زدنی‌ محکوم خاطره شدنند

...به گمانم چیزیدرونِ من آمدنت را نمی‌خواهد
چیزی درونِ من، که به امیدِ آمدنت نفس می‌کشد...می‌داند نخواهی ماند، و ازدردِ دلتنگیت به خود خواهد پیچید

دلم از همین حالادلتنگِ روز هاییست که خواهی‌ آمد و به یک خداحافظیِساده خواهی‌ رفت

روزهایی که چیزی در من جان خواهد گرفت و بهبستنِ دری 
...خواهد مُرد

As yesterday, today you are not here, to see me breathing your arrival…  

to see how I miss the days that will be revived with your presence....and with your goodbye, will die again.

I miss now, the unborn days, sentenced to be memories in a blink of an eye.   

....I think something in me doesn’t want you to arrive…Something in me, which breaths with the hope of your arrival...

                 knows you won't stay, knows it will agonize with pain of missing you...

I miss now, the days that you will come, and leave with a simple goodbye.

The days that something will revive in me, and will die with closing a door…

No comments:

Post a Comment