Wednesday, October 29, 2014

Today with you / امروز با تو

نداشتنت فرجامی نیامده است که امروز‌هایم را به صلیب بسته

...میدانم نخواهی ماند

رفتنت را نفس به نفس درد می‌کشم

...ای کاش هیچ نمی‌د‌انستم

 نه از تو...نه از جاده‌هایی‌ که کمی‌ آنطرفتر به نیشخندی انتظارمان را میکشند     

...ای کاش هیچ از تو نمی‌د‌انستم

نبودنت خیلی‌ بزرگتر از تحمل نفس هاییست که به شمارهٔ رفتنت افتاده اند

و میدانم آنکه خواهد رفت، هیچ گاه اینجا نبوده است  

....امروز‌هایم درد میکشند 
....ای کاش هیچ نمی‌د‌انستم                                         

Being without ending that crucifies my todays

I know you will not stay...

You will leave, one of these tomorrows, and my todays are breathing it's pain  

May I didn't know anything...

               About you...about the roads, waiting for us sneerfully, not so far from here

May I knew nothing about you...

Your absence is too heavy for the breaths being down for the count

And I know, the one who is to leave, has never been here...

My todays are in pain...

May I knew nothing...

No comments:

Post a Comment