Sunday, April 26, 2015

اتاق خالی‌/ Empty Room

دَر که بسته شد، نور از پنجره‌هامان قهر کرد و من به تماشای مرگِ تنهای گلدانهامان نشستم

آدم‌های توی قابِ عکس، به تظاهری دردآور، خنده‌هایشان را به خالی‌ِ اتاق شلیک میکردند

ساعت بی‌ درنگ به عقب برمی‌گشت... و من، اسیرِ سرسامِ دیروز‌های من و تو، به وحشتِ فردا‌های بی‌ تو میلرزیدم

...سرد بود... آن قدر سرد که قلبم به شمارهٔ فراموش کردنت افتاد...میترسیدم دیر شود

...دَر که بسته شد، من با تو تنها شدم...تو دیگر نبودی که ببینی‌ 

When the door got closed, the sunlight left our windows, and I sat watching the lonely death of the flowers 

The people in the frames, with a painful pretension, were firing their laughter to the empty room

Time was going back hotfoot... and, captive to the delirium of our yesterdays, I was shaking with the dread of the tomorrows that were going to be without you

It was cold... So cold that my heart was down for the count to forget you...I was afraid it may become late...

When the door got closed, I was alone with you...but you were not there anymore to see...     

No comments:

Post a Comment